۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه


ـ توی چشمهای مرد نشستی ... و من خیره شدم توی چشمهای تو ... میخندم ... میخنده .... اخم میکنی ...
ـ مریضی تو، تو با اون خیال لعنتیت که هر وقت خوابش رو گم میکنه شب گردیش شروع میشه و میاد سراغ من،تکونم میده و از خواب بیدارم میکنه،حتی فکر نمیکنه شاید دارم خواب تورو میبینیم ... گیج که نگاش میکنم ، دست که دراز میکنم سمت چراغ راهشو کشیده و رفته.
ـ من از تموم شدن میترسم؟ اصلاً هستم؟ بودم؟

۱ نظر:

Unknown گفت...

ما که قرار نیست تموم بشیم. تموم شدنی در کار نیست. از چی می ترسی؟